![]() |
![]() |
|
|
مهم نیست که قشنگ باشی قشنگ اینست که مهم باشی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 آبان1390ساعت 20:35 توسط شیرین |
|
|
خستهام از آرزوها، آرزوهاي شعاری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 تیر1390ساعت 17:59 توسط شیرین |
|
|
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاهخ و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟ فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )) دخترک چانه لرزانش را جمع کرد ...بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت : خانوم ...مادم مریضه . اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن ... اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد ...اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه ... اونوقت ... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم ... اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم ... معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا ... و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 تیر1390ساعت 17:29 توسط شیرین |
|
|
یک شب آتش در نیستانی فتاد.
سوخت چون اشکی که برجانی فتاد. شعله تا سرگرم کار خویش شد. هر نیی شمع مزار خویش شد. نی به آتش گفت کاین آشوب چیست؟ مر ترا زین سوختن مطلوب چیست؟ گفت آتش بی ثمر نفروخته ام. دعوی بی معنی ات را سوختم. زان که گفتی نیم با صد نُمود. همچنان در بند خود بودی که بود. مرد را دردی اگر باشد خوش است. درد بی دردی علاجش آتش است
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 خرداد1390ساعت 16:4 توسط شیرین |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 اسفند1389ساعت 16:32 توسط شیرین |
|
|
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو یا شیطان صفت باشم.
شناختى و یادت باشد که این ها رموز بهتر زیستن هستند ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 اسفند1389ساعت 16:23 توسط شیرین |
|
|
...آخه تو چی کار می کنی
که پرنده هات اینقدر دوست دارن که فقط از رو دست خودت دونه میخورن؟ ...اول که میارمشون خونه... یه چن روزی گشنه نگهشون میدارم!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 اسفند1389ساعت 20:48 توسط شیرین |
|
|
کاش پرده می دانست تا وقتی که پنجره باز است توانایی پرواز داره
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 اسفند1389ساعت 20:31 توسط شیرین |
|
|
روزی مردی پیش روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دلش بود گفت.
دکتر به او گفت به فلان سیرک برو،در آنجا دلقکی هست که آنقدر تورا میخنداند که غمت را فراموش میکنی. آن مرد لبخندی زدو گفت:من همان دلقکم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 اسفند1389ساعت 20:25 توسط شیرین |
|
|
دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی. این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند. این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی.
دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و بو. این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی برای جوکهای خنده دار تعریف کردن برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز. برای خاطره های دم دستی. اولش هم حس خوبی به تو می دهند. این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ. می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوش بحال ترین آدم روی زمینی. فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای. دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد. باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی. آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک. خوب نگاهش کنی. عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 اسفند1389ساعت 1:12 توسط شیرین |
|
|
میگن در زمانهای قدیم یه روز سه تا پسر بچه میرن پیش ملانصرالدین میگن ما ده تا گردو داریم میشه اینها رو با عدالت بین ما تقسیم کنی؟
ملا میگه با عدالت آسمونی یا عدالت زمینی؟ بچه ها میگن خوب عدالت آسمونی بهتره با عدالت آسمونی تقسیم کن. ملا هشت تا گردو میده به اولی دو تا میده به دومی و دو تا پس گردنی محکم هم می زنه به سومی ! بچه ها شاکی میشن میگن این چه عدالتیه ملا؟ ملا میگه خدا هم نعمتاشو بین بنده هاش همینجوری تقسیم کرده ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 اسفند1389ساعت 1:1 توسط شیرین |
|
|
حاکمی از برخی شهرها بازدید می كرد و هنگام دیدار از محله ما فرمود: شكایتهاتان را صادقانه و آشكارا بازگویید و از هیچ كس نترسید، كه زمانه هراس گذشته است!
دوست من ـ حسن ـ گفت: عالی جناب! گندم و شیر چه شد؟ تامین مسكن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ و چه شد آن كه داروی بینوایان را به رایگان می بخشد؟ عالی جناب! از این همه هرگز، هیچ ندیدم! حاکم اندوهگنانه گفت: خدا مرا بسوزاند! آیا همه اینها در سرزمین من بوده است؟ فرزندم! سپاسگزارم كه مرا صادقانه آگاه كردی، به زودی نتیجه نیكو خواهی دید. سالی گذشت، دوباره حاکم را دیدیم، فرمود: شكایتهاتان را صادقانه و آشكارا بازگویید و از هیچ كس نترسید، كه زمانه، زمانه ی دیگری است! هیچ كس شكایتی نكرد، کسی برنخواست که بگوید: شیر و گندم چه شد؟ تامین مسكن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ چه شد آن كه داروی بینوایان را به رایگان میبخشد؟ تنها صدائی از میان جمع که پرسید: عالی جناب! دوستِ من ـ حسن ـ چه شد؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 اسفند1389ساعت 1:0 توسط شیرین |
|
|
تو اگر میدانستی
که چه طعمی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی (ایت) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت 21:56 توسط شیرین |
|
|
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد،
دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های! نخراشی به غفلت گونه ام را،
تیغ
دست
دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت 21:48 توسط شیرین |
|
|
چرا مادرمان را دوست داریم؟
چون ما را با درد بدنيا میآورد و بلافاصله با لبخند میپذیرند چون شیرشیشه را قبل از اينكه توی حلق ما بريزند، پشت دستشان میریزند چون وقتی توی اتاق پی پی میکنیم زياد با ما بداخلاقی نمیکنند وقتی بعدها توی تشکمان جی جی میکنیم آبروی ما را نمیبرند وقتی بعدها به زندگیشان ترکمون میزنیم فقط میگویند: خب جوونه دیگه، پیش میاد! چون وقتی تب میکنیم، آنها هم عرق میریزند وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به مادر کتک میزند، با پدر دعوا میکند چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارند، یک بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد غذا را با قابلمه اش بخورد چون وقتي تازه ساعت يازده شب يادمان مي افتد كه فلان كار را كه بايد فردا در مدرسه تحويل دهيم و يادمان رفته،بعد از يك تشر خودش هم پابه پايمان زحمت ميكشد كه همان نصف شبي تمامش كنيم چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر و ذکرش این است که مبادا فروشندگان بی انصاف سر طفل معصومش را کلاه گذاشته باشند چون شبهای امتحان و کنکور پابه پای ما کم میخوابد اما کسی نیست که برایش قهوه بیاورد و میوه پوست بکند به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما، گریه میکند و نذر می کند و پوتینهایمان را در هر مرخصی واکس میزند چون وقتي شب عروسي ما، داماد ازش خداحافظي ميكند با چشماني پر از اشك سفارشمان را ميكند ما را به داماد ميسپارد چون وقتی که موقع مریضیش یک لیوان آب به دستش می دهیم یک طوری تشکر میکند که واقعا باور میکنیم شاخ قول شکاندهایم چون هیچوقت یادشان نمیرود که از کدام غذا بدمان میآید و عاشق كدام غذاييم، حتی وقتی که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار را با هم بخوریم چون هروقت باهاش بد حرف ميزنيم و دلش رو براي هزارمين بار ميشكنيم، چند روز بعد همه رو از دلش ميريزه بيرون و خودش رو گول ميزنه كه: بخشش از بزرگانه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 دی1389ساعت 18:12 توسط شیرین |
|
|
خدا خر را آفرید و به او گفت:
تو بار خواهی برد، از زمانی كه تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی كه تاریكی شب سر می رسد. و همواره برپشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی كرد و تو یك خر خواهی بود. خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم،اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس كاری كن فقط بیست سال زندگی كنم و خداوند آرزوی خر را برآورده كرد خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد.تو غذایی را كه به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی كرد.تو یك سگ خواهی بود. سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است.كاری كن من فقط پانزده سال عمر كنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد... خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم كردن دیگران كارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی كرد.و یك میمون خواهی بود. میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر كنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده كرد. و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی.تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح كره زمین.تو می توانی از هوش خودت استفاده كنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی.و تو بیست سال عمر خواهی كرد. انسان گفت: سرورم!گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت كمی برای زندگی است.آن سی سالی كه خر نخواست، آن پانزده سالی كه سگ نخواست و آن ده سالی كه میمون نخواست زندگی كند، به من بده. و خداوند آرزوی انسان را برآورده كرد... و از آن زمان تا كنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می كند!!! و پس از آن،ازدواج می كند و سی سال مثل خر كار می كند مثل خر زندگی می كند، و مثل خر بار می برد. و پس از اینكه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای كه در آن زندگی می كند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!! و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می كند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می كند مثل میمون نوه هایش را سرگرم كند...!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 دی1389ساعت 18:1 توسط شیرین |
|
|
زنان شان! عروسک های خنگ و بی شعور و بی احساس و لوس و بی وزن و سبک مغز و
خنک دل و جهان بینی شان تا بالای زانو و ایده آلشان محصور در اسافل اعضاء. ظاهرشان شبیه گارسون های مونث فرنگی ، دختران استخدام شده ی باشگاه ها و دانسینگ های اروپایی و باطنشان ملاباجی های کنجکاو ِ تهمت زن ِ بد دل ِ حسود ِ پست اندیش ِ غیبت کن ِ فضول ِ عقده داری که کارشان توی مغازه ها پرسه زدن برای خرید است و توی خانه ها نشستن و از این و آن حرف زدن و بافتن و ساختن و بد گفتن و به در همسایه کار داشتن. ببیچاره زن فرنگی چه ننگی که اینها خودشان را مقلد او می دانند! و در احساسات از او بالاتر! نه شرقی اند نه غربی، نه زن اند نه مرد ، نه همسر خوب اند نه معشوق خوب، نه عقل دارند نه دل، هیچ، پوچ. شصت هفتاد کیلو گوشت و دمبه ی پودر نشده ی رنگ شده ی صداداری هستند که فقط بدرد دید زدن جوانک هایی می خورند که زیر ابرو برمی دارند. و مرد هایشان! همان زن ها که در فوق ملاحظه کردید با مختصر دستکاری در لباس ها تبدیل می شوند به مرد به اضافه تن صدای بم که غالبا ً هم به زور بم می نمایند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 مهر1389ساعت 14:42 توسط شیرین |
|
|
تنهایی چیست؟ اساسا تنهایی چیست؟ مسلما انسان در همه حالات ممکن است به تنهایی برسد. یعنی فقط وقتی که انسان را به گوشه ای می اندازند و در را بر رویش می بندند تنها نمی شود، بلکه گاهی رنجی که همیشه آزارم میداد اکنون به نهایت رسیده است.چنان رشد کرده است از هستی من بزرگتر شده است و احساس می کنم که در زیر فشار هر روز سنگین ترش دارم به زانو در می آیم. بسیار نزدیک است.مرگ و جنون را در یک قدمی خود می بینم. سخت تنها مانده ام. چه سخت است تنهایی در انبوه جمعیتی که از همه سو مرا احاطه کرده اند. از تنهایی و سکوت وحشت داشتن و از ازدحام وغوغا خفقان گرفتن. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 مهر1389ساعت 14:39 توسط شیرین |
|
|
زن عشق می کارد و کینه درو می کند…
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر… می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی …. برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی … در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو … او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی … او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی…. او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد …. او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی …. او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر … و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد… و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت، زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند… و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد…! و این رنج استدکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 مهر1389ساعت 22:7 توسط شیرین |
|
|
"اره عشق با ايمان هر دو در كنار هم و مكمل همديگه، چه اتحاد زيبا و نا گسستني و محكميه و فكر ميكنم تنها چيزي كه بتونه تو اين دنيا ادما رو از بيهوده زندگي كردن و دنبال سراب بودن نجات بده همين عشق با ايمانه. وقتي عشقت با ايمان بود ميفهمي چي ميگم و اونقدر عميق و عظیم وبزرگ میشه كه تمام هستي خودت رو در راهش فدا می كني......... به دريا رفته ميداند مصيبت هاي طوفان را |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 مهر1389ساعت 22:1 توسط شیرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
یه کف دست فقط چند خط (رضا رشید پور) خبر انلاین اخبار موزیک اورمزدا الاچیق سهند سفیدبرفی اتاق تنهایی من همینجوری مسیح آرشیو پیوندهای روزانه |