تبليغاتX
دنیز یعنی دریا

 

شهر تهران خفقان گرفته بود ،هيچکس نفسش در نمی آمد، همه از

هم ميترسيدند، خانواده ها از کسانشان ميترسيدند، بچه ها از

معلمينشان، معلمين از فراشها و فراشها از سلمانی و دلاک، همه

از خودشان ميترسيدند، از سايه شان باک داشتند، همه جا، در

 خانه، در اداره، در مسجد، پشت ترازو، در مدرسه و در دانشگاه و

در حمام مأمورين آگاهی را دنبال خودشان ميدانستند…..

خيابان های شهر تهران را آفتاب سوزانی غير قابل تحمل کرده بود

معلوم نيست که به شهرداری گفته بود که خيابان هاي فرنگ درخت

 ندارد تيشه و اره بدست گرفته و درختهای کهن را مي انداختند،

کوچه های تنگ را خراب ميکردند،بنيان محله ها بر ميانداختند، مردم

را بي خانمان ميکردند و سالها طول ميکشيد تا در اين بر برهوت

خانه اي ساخته بشود آنچه هم ساخته ميشد، توسري خورده و

بيقواره بود در سرتاسر کشور زندان ميساختند و باز هم کفاف

زندانيان را نمي داد از شرق و غرب، از شمال و جنوب پيرمرد و

پسربچه ده ساله، آخوند و رعيت، بقال و حمامي و آب حوض کش را

به جرم اينکه خواب نما شده بودند و در خواب سقوط رژيم

 دیکتاتوری  را آرزو کرده بودند، به زندان ها انداختند.

( چشمهایش، بزرگ علوی )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 دی1388ساعت 12:12  توسط شیرین | 
تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا؟!!!!

من اگر گوشه میخانه نشستم به تو چه؟!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 11 دی1388ساعت 14:52  توسط شیرین | 
یادم باشد که فراموش نکنم

که فراموش کنم

ان چه در یادم هست

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1388ساعت 16:40  توسط شیرین | 

اين چه جهاني ست؟
اين چه بهشتي ست؟
اين چه جهانيست كه نوشيدن مي نارواست؟
اين چه بهشتيست در آن خوردن گندم خطاست؟
آی رفیق این ره انصاف نیست
آی رفیق این ره انصاف نیست، این جفاست
راست بگو،راست بگو، راست
فردوس برينت كجاست؟
راستي آنجا هم هر كس و ناكس خداست؟
راست بگو،راست بگو، راست
فردوس برينت كجاست
برهمه گويند كو هوشيار باش
بر در فردوس نشيند كسي
تا كه به درگاه قيامت رسي
ار تو بپرسند كه در راه عشق
پيرو زرتشت بدي يا مسيح؟
دوزخ ما چشم به راه شماست
راست بگو،راست بگو،راست،آنجا نيز
راست بگو، راست بگو، راست،آنجا نيز
باز همين ماجراست؟
راست بگو،راست بگو،راست
فردوس برينت كجاست؟
اين همه تكرار مكن اي هماي
كفر مگو،شكوه مكن با خداي
پاي از اين در كه نهادي برون
با غل و زنجير برندت بهشت
بهشـــــــت همان نــــــــاكــــجاست
بهشـــــــت همان نــــــــاكــــجاست
واي به حالت هماي،واي به حالت
اين سر سنگين تو از سر جداست
اين سر سنگين تو از سر جداست
نـــــه،نـــــه،نـــــه،نـــــه توبه كنم باز
حق با شمــــاست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 دی1388ساعت 13:26  توسط شیرین | 
مسئله ی اصلی این است که وقتی عقل انسان معنا پیدا می کند،

افسانه های مذهبی که موجب خشونت های تاریخی شده اند و

می شوند، زیر سئوال می رود.......

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 18:52  توسط شیرین | 
دلیل ترس بسیاری از مردم از مراجعه به " روانشناس " در این است که در ضمیر نا خود آگاه خود وحشت دارند که با مراجـــعه به روانشناس ، به آنچه که در روان خـــود " دفن " کرده اند دوباره دست یابند !....

پس ترجیح میدهند که کور کورانه زندگی کنند و به " حقیقت " خویش مطلع نشوند!...

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 18:52  توسط شیرین | 
یاد اون روز به خیر که به عشق بارون بی چتر میزدیم بیرون

و زیر بارون اواز می خوندیم

 یاد ت به خیر

 دلم برات تنگ شده

 کاش می دونستم چقدر از من دوری ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آذر1388ساعت 12:30  توسط شیرین | 
Sometimes crying is more important than smiling
 
Coz, you can smile to everyone But
 
 you cannot cry to the one you cannot leave
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آذر1388ساعت 12:24  توسط شیرین | 
خانه‌اي داشته باشم پر دوست

کنج هر ديوارش

دوستهايم بنشينند ارام

گل بگو گل بشنو

هرکسي مي‌خواهد

وارد خانه پر عشق و صفايم گردد

يک سبد بوي گل سرخ

به من هديه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوي دلهاست

شرط ان داشتن

يک دل بي‌رنگ و رياست


بر درش برگ گلي مي‌کوبم

روي ان با قلم سبز بهار

مي‌نويسم اي يار

خانه‌ي ما اينجاست


تا که سهراب نپرسد دگر

خانه دوست کجاست؟(فریدون مشیری)
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 12:50  توسط شیرین | 
اول به خودتان کمک کنید بعد به دیگران .

 این نوع دوست ورزی و کمک کاملا بی شائبه و بدون

توقع است

 یعنی شما در قبال کاری که انجام میدهید دیگر انتظار

تشکر و مزد ندارید بلکه از نفس کمک کردن و

دوست داشتن دیگران خرسندید .

(وین دایر)

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 12:35  توسط شیرین | 
دان هرالد , كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد.
بخوانيد:

البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد .
اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم.. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم.. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم .
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم . از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم . سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم .
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد:

"شادى از خرد عاقل تر است."
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 11:46  توسط شیرین | 
شايد نشود به گذشته بازگشت

 و يک آغاز زيبا ساخت ،

 
ولي ميشود هم اکنون آغاز کرد

و يک پايان زيبا ساخت

+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت 13:5  توسط شیرین | 
لحظه ای ایی که دیگر رفته ام


ز غم عشقت به غربت مرده ام 

 
جاده دیدار ما را مه گرفت


 از سر و جان در ره ات بگذشته ام


تقدیم به یارانی که یاری را ندانستند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 12:37  توسط شیرین | 
دیروز تصادف وحشتناکی کردم. رنوی خوشگلم هم از جلو و هم از عقب تا خورده .

خیلی ناراحتم . تا یک مدت ماشین ندارم . لزومی نداره برام نصیحت نامه بفرستید.

 همدرد نامه قبول می کنم. اصلا حوصله نوشتن ندارم .خداحافظ رنوی نارنجی خوشگلم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 14:55  توسط شیرین | 
تنها چیزی که این دنیا ارزش داشتن را دارد

حس شادی و لذت بردن است

برای لذت بردن از زندگی کافیه شاد باشی و مثبت.

برای شاد بودن منتظر خوشبختی نباش...

شاید خوشبختی منتظر شاد بودن است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 13:10  توسط شیرین | 
به کسی شکایت دلم را نمی برم

غیر تو

سراپایم سرشار از خشم و نفرت است

اما به کسی شکایت نمی برم غیر تو

تو یی که مرا به بهترین نحو تسکین می دهی

و ارامش را به این دل خسته باز می گردانی

الهی باز هم به امید تو...

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 13:19  توسط شیرین | 
در سرمای یخبندان برف

 خوابی شیرین تو را فرا می گیرد

و تو غافل از اینکه این خواب سراغاز مرگ توست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 13:28  توسط شیرین | 
 

الهی قربون لبخندت بشم تو لبخند بزن عزیزم زیبایی لبخندت همه ی

 زشتی های عالم را تحت تاثیر خود می گذارد .

 من به لبخند تو و اون  بیوفایی که اتاق روبروت نشسته دل خوشم.

 دوستتون دارم . 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 12:30  توسط شیرین | 

گنجشک با خدا قهر بود…

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

 

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

 

می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که

 

دردهایش را در خود نگاه میدارد…

 

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

 

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

 

گنجشک هیچ نگفت و…

 

خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.


گنجشک گفت :  لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

 

تو همان را هم از من گرفتی.

 

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

 

و سنگینی بغضی راه کلامش بست…


سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

 

خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو

 

از کمین مار پر گشودی.


گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

 

خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

 

دشمنی ام برخاستی!

 

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

 

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...  


 جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست ..

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 11:42  توسط شیرین | 
امروز تو کلاس یوگا یکی از یوگیست ها  گفت که من با دو تا بچه و شوهرم

 که اونم مثل بچه سومم می مونه کلی کار و گرفتاری دارم و شب ها از

زور خستگی حالت تهوع به من دست میده.بعد از اتمام کلاس که نوبت

تبادل نظر ها مون بود استادمون حرف بسیار زیبایی زد و اشاره به همون

خانم گفت:

 خوب فکر کن ببین چه کسی را می تونی جایگزین

 خودت کنی تا کارهای تو را برای شوهرت و بچه

 هات انجام بده؟

تو هرگز راضی نخواهی شد کس دیگری بیاید و

 مسواک زدن بچه هایت را هر شب برایشان تذکر

 بدهد 

تو هرگز راضی نخواهی شد که کسی به جای تو

بیاید و به درد دل های روزانه شوهرت گوش دهد .

 

تو هرگز راضی نخواهی شد که کسی به جایتو در

 جلسه ی همکاری اولیای مدرسه فرزندانت حاضر شود

 

و....

 

تو باید شکر گذار خداوند باشی که علاوه بر

مسئولیتی که بر عهده تو گذاشته توانایی و صحت

وجود به تو داده که بتوانی از عهده کارهایت برایی .

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 11:18  توسط شیرین |