تبليغاتX
دنیز یعنی دریا
luxury is like a shinig star . it is fasinating  attractive shining  but surface is dry airless

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 تیر1389ساعت 0:45  توسط شیرین | 
 داد معشوقه به عـــــــــــــاشق پيغام


كه كند مـــــــــــــادر تو با من جنگ


هر كجا بيندم از دور كـــــــــــــــــند


چهره پر چين و جبين پــــــر آژنگ


با نگاه غضب آلــــــــــــــــــــود زند


بر دل نازك من تير خــــــــــــدنگ


از در خانه مرا طـــــــــــــــــرد كند


همچو سنگ از دهن قـــــــــلماسنگ


مادر سنگ دلت تا زنــــــــــــده ست


شهد در كام من وتست شـــــــــرنگ


نشوم يك دل و يك رنگ تــــــو را


تا نسازي دل او از خــــــــون رنگ


گر تو خواهي به وصالم بــــــــرسي


بايد اين ساعت بي خـــوف و درنگ


روي و سينه ي تنــــــــــــگش بدري


دل برون آري از آن سينـه ي تــنگ


گـــــــــرم وخونين به منش باز آري


تا بـــــــرد زآينه ي قلبــــــــــم زنگ


عــــــــاشق بي خـــــــــــرد ناهنجار


نه بل آن فاسق بي عصمت و نــنگ


حــــــــرمت مادري از يـــــــاد ببرد


خيره از بـــــــــــاده و ديوانه زبنگ


رفت و مـــــــــادر را افكند به خاك


سينه بـــــــدريد و دل آورد به چنگ


قصد سر منزل معشوق نــــــــــــمود


دل مـــــــــادر به كفش چون نارنگ


از قضا خورد دم در به زمــــــــــين


و انـــــــــدكي سوده شد او را آرنگ


وآن دل گرم جـــــــــان داشت هنوز


اوفتاد از كف آن بي فــــــــــــرهنگ


از زمين باز چو برخـــــــاست نمود


پي بــــــــــــــــــــــرداشتن آن آهنگ


ديد كز آن دل آغشته به خـــــــــــون


آيد آهسته بـــــــــــــــرون اين آهنگ


آه دست پسرم يافت خــــــــــــــراش


آه پاي پسرم خــــــــــــورد به سنگ

(ایرج میرزا)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 خرداد1389ساعت 18:45  توسط شیرین | 
ظهر یک روز بهاری در اردیبهشت ماه ، وقتی از دبستان برمیگشتم.

 توی کوچه نگاه ها غریب بودند. پشت نگاه زنان همسایه جوابی بود خوش. به سوالی که من هنوز

نمیدانستم باید پرسیده شود. وقتی وارد خانه شدم سکوتی حاکم بود ، پر از راز. حالا نوبت پرسش

رسیده بود : " مامان کو؟ " از جواب ها چیزی نفهمیدم ، ولی در پس همه پاسخ ها شادی بود که موج

میزد. نمیفهمیدم چون شادی و اضطراب در لحن اطرافیان در هم آمیخته بود. زمانی کوتاه گذشت و

 مامان به همراه بابا آمد. ولی مامان تنها نبود، تو هم بودی


آمدی تا زندگی شیرین شود ،،،،، همچون نامت ،،،،، و این خاطره


دوستدار همیشگی تو فرزین


تولدت مبارک


+ نوشته شده در  جمعه 31 اردیبهشت1389ساعت 15:23  توسط شیرین | 
با فلبی پاره پاره

با چشمانی اشکبار

با دستانی سرد و یخزده

یک بار دیگر می پرسم ایا قصد جدایی را...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اردیبهشت1389ساعت 14:39  توسط شیرین | 
با اجازه از فرزین برادر عزیزم یکی از شعر های زیبا ی مملو از احساساتش را با افتخار زینت این صفحه

وبلاگم می نمایم

چایلارین آخاری عشقدور اینان بونا


هانچی عارف دئیه جک یالان بونا؟


عشقدور گتمگینن یتیشممک


گر گدیرسن بو یولی آلما کمک


چای آخاندا داشی دا دعوت ادر


داش دایاندیخجا او سو آخیب گدر


قیه دن داشدان آخیب خاریلداییر


بورولوب آخیب گلیر. شاریلداییر


یوزونده اولدوزلارین مین مین سایی


گونی گوندوز آپاریر گئجه آیی


آپاریر تقدیم اده نازلی یارا

دنیزین شوقی دوشه هر دیارا


........


سنده بیر چایسان آخیرسان قارداشیم


دئمه کی قوموم یوخدور نه ده داشیم


گورمه دین چای نئجه چاتدی دنیزه؟!


دریانین الله ی دریادی بیزه

(فرزین شاهین فر)

(واقعا زیبا ست متشکرم)

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اردیبهشت1389ساعت 14:25  توسط شیرین | 
خيلي اوقات آدم از آن دسته چيزهاي بد

ديگران ابراز انزجار مي كند كه

 در خودش وجود دارد

(دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اردیبهشت1389ساعت 9:41  توسط شیرین | 
می خواهم ضربه ای به تو بزنم

می دونی چطور ؟

ان چیزهایی که در مورد من در ذهنت ساختی

همشو تبدیل به عمل می کنم

ان وقت می بینی که چه هیو لایی از من ساختی و خودت خبر نداری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 فروردین1389ساعت 11:10  توسط شیرین | 
تو باز هم مرا باور نکردی

 و خودت هم نمی دونی

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 فروردین1389ساعت 11:8  توسط شیرین | 
 

دلمو شکستی

ناباورانه نشستم و شکستن دلمو تماشا کردم

اشکم سرازیر شد اما نه برای خودم

برای تو که  چقدر پشیمان خواهی شد

و من را  نخواهی یافت

تا عذر خواهی کنی

برای ان لحظه ات اشک ریختم

چون من دوست ندارم تو را ناتوان و بیچاره ببینم

از خدا خواستم دلت را بشکند

اما تو دلی نداری که بشکند

دلت را من برداشته ام  و درمیان انبوهی از احساس نگه داشته ام تا نشکند

اما تو دلم را تکه تکه کردی

و من هرگز تو را نخواهم بخشید

من هرگز تو را نخواهم بخشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 فروردین1389ساعت 11:1  توسط شیرین | 
 

ریشه در اب و سجده بر اب

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 فروردین1389ساعت 10:53  توسط شیرین | 
آداخلى قيز ، بيگ جوْرابى توْخوردى


هرکس شالين بير باجادان سوْخوردى


آى نه گؤزل قايدادى شال ساللاماق !


بيگ شالينا بايرامليغين باغلاماق !



شال ايسته ديم منده ائوده آغلاديم


بير شال آليب ، تئز بئليمه باغلاديم


غلام گيله قاشديم ، شالى ساللاديم


فاطمه خالا منه جوراب باغلادى


خان ننه مى يادا ساليب ، آغلادی

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اسفند1388ساعت 10:31  توسط شیرین | 

در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد.


همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."

آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت: " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."

بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.

آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند.


بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"

خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.

بعدها انیشتین به من گفت: " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."

نقل از سایت سکو sakko

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اسفند1388ساعت 10:30  توسط شیرین | 
همسفر!
در این راه طولانی كه ما بی‌خبریم
و چون باد می‌گذرد
بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند
خواهش می‌كنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا
مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم
یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را
و یك شیوه نگاه كردن را
مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقه‌مان یكی و رویاهامان یكی.
هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است
 
عزیز من!
دو نفر كه عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست كه هر دو صدای كبك، درخت نارون، حجاب برفی قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت كه یا عاشق زائد است یا معشوق و یكی كافی است.
عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .
من از عشق زمینی حرف می‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یكی در دیگری.
 
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست، بگذار یكی نباشد .
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم.
بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید .
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنیم ،اما نخواهیم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراك متقابل برساند نه فنای متقابل .
اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .
سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.
بیا بحث كنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا كلنجار برویم .
اما سرانجام نخواهیم كه غلبه كنیم.
بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا كه حس می‌كنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ كنیم.
من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم كنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.
بی‌آن‌كه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .
عزیز من! بیا متفاوت باشیم.
 
تهیه و ترجمه:گروه سبک زندگی سیمرغ
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اسفند1388ساعت 11:17  توسط شیرین | 



پرسیدم چطور بهتر زندگی کنم؟

با كمی مكث جواب داد:

گذشته‌ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر

با اعتماد زمان حالت را بگذران

و بدون ترس برای آینده آماده شو

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه‌ای

بیانداز

شک‌هایت را باور نکن

و هیچگاه به باورهایت شک نکن

زندگی شگفت انگیز است، در صورتی‌كه

بدانی چطور زندگی کنی

پرسیدم آخر ...

و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود، ادامه

داد:

مهم این نیست که قشنگ باشی،

قشنگ این است که مهم باشی! حتی

برای یک نفر

كوچك باش و عاشق ...

كه عشق، خود میداند آیین بزرگ كردنت را

بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه‌ی

خاص تو با کسی

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه‌ی

پایان رسیدن

داشتم به سخنانش فكر می‌كردم كه

نفسی تازه كرد و ادامه داد:

هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار

می‌شود و برای زندگی كردن


و امرار معاش در صحرا می‌چرد

آهو می‌داند كه باید از شیر سریع‌تر بدود،

 در غیر این‌صورت طعمه شیر خواهد شد

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا

 می‌گردد و می‌داند که


باید از آهو سریع‌تر بدود تا گرسنه نماند

مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو

مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب

 برخیزی و برای زندگیت،


با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن

 كنی

به‌ خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی

 می‌خواستم باز هم ادامه دهد و باز هم

به ...

كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با

نگاهی به من اضافه كرد:

زلال باش ...،‌

زلال باش ...،

فرقی نمی‌كند كه گودال كوچك آبی

باشی، یا دریای بیكران

فقط، اگر حقیقتا

زلال باشی، آسمان در توست

و تو جاری هستی تا زندگی جاری باشد ...

زندگی قانـــــــون نیست


زندگی قافیه باران است


من اگر پاییزم و درختان امیدم همه بی برگ

 شدند


تو بهاری و به اندازه ی باران خدا زیبایی

و بلندای امیدت پاسداشتی مداوم برای

 زندگیست

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 14:31  توسط شیرین | 
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن
 
 آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام
 
Vikki ‎ زندگي ميکند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي
 
 هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.
 
او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او
 
 مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم که شما
 
 چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط
 
 هم اتاقي هستيم‎ . "
 
حدود يک هفته بعد‎ ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از
 
 اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را
 
 برداشته باشد ؟‎ " "خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل
 
 خواهم زد‎."
او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه
 
 من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر
 
 صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم
 
 شده‎ . " با عشق، مسعود
 
 
روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ : پسر
 
 عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو
 
 باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در
 
 تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود‎.
 
 با عشق ، مامان
برداشته شده از سایت همدرد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 17:56  توسط شیرین | 

 

شهر تهران خفقان گرفته بود ،هيچکس نفسش در نمی آمد، همه از

هم ميترسيدند، خانواده ها از کسانشان ميترسيدند، بچه ها از

معلمينشان، معلمين از فراشها و فراشها از سلمانی و دلاک، همه

از خودشان ميترسيدند، از سايه شان باک داشتند، همه جا، در

 خانه، در اداره، در مسجد، پشت ترازو، در مدرسه و در دانشگاه و

در حمام مأمورين آگاهی را دنبال خودشان ميدانستند…..

خيابان های شهر تهران را آفتاب سوزانی غير قابل تحمل کرده بود

معلوم نيست که به شهرداری گفته بود که خيابان هاي فرنگ درخت

 ندارد تيشه و اره بدست گرفته و درختهای کهن را مي انداختند،

کوچه های تنگ را خراب ميکردند،بنيان محله ها بر ميانداختند، مردم

را بي خانمان ميکردند و سالها طول ميکشيد تا در اين بر برهوت

خانه اي ساخته بشود آنچه هم ساخته ميشد، توسري خورده و

بيقواره بود در سرتاسر کشور زندان ميساختند و باز هم کفاف

زندانيان را نمي داد از شرق و غرب، از شمال و جنوب پيرمرد و

پسربچه ده ساله، آخوند و رعيت، بقال و حمامي و آب حوض کش را

به جرم اينکه خواب نما شده بودند و در خواب سقوط رژيم

 دیکتاتوری  را آرزو کرده بودند، به زندان ها انداختند.

( چشمهایش، بزرگ علوی )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 دی1388ساعت 12:12  توسط شیرین | 
تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا؟!!!!

من اگر گوشه میخانه نشستم به تو چه؟!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 11 دی1388ساعت 14:52  توسط شیرین | 
یادم باشد که فراموش نکنم

که فراموش کنم

ان چه در یادم هست

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1388ساعت 16:40  توسط شیرین | 

اين چه جهاني ست؟
اين چه بهشتي ست؟
اين چه جهانيست كه نوشيدن مي نارواست؟
اين چه بهشتيست در آن خوردن گندم خطاست؟
آی رفیق این ره انصاف نیست
آی رفیق این ره انصاف نیست، این جفاست
راست بگو،راست بگو، راست
فردوس برينت كجاست؟
راستي آنجا هم هر كس و ناكس خداست؟
راست بگو،راست بگو، راست
فردوس برينت كجاست
برهمه گويند كو هوشيار باش
بر در فردوس نشيند كسي
تا كه به درگاه قيامت رسي
ار تو بپرسند كه در راه عشق
پيرو زرتشت بدي يا مسيح؟
دوزخ ما چشم به راه شماست
راست بگو،راست بگو،راست،آنجا نيز
راست بگو، راست بگو، راست،آنجا نيز
باز همين ماجراست؟
راست بگو،راست بگو،راست
فردوس برينت كجاست؟
اين همه تكرار مكن اي هماي
كفر مگو،شكوه مكن با خداي
پاي از اين در كه نهادي برون
با غل و زنجير برندت بهشت
بهشـــــــت همان نــــــــاكــــجاست
بهشـــــــت همان نــــــــاكــــجاست
واي به حالت هماي،واي به حالت
اين سر سنگين تو از سر جداست
اين سر سنگين تو از سر جداست
نـــــه،نـــــه،نـــــه،نـــــه توبه كنم باز
حق با شمــــاست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 دی1388ساعت 13:26  توسط شیرین | 
مسئله ی اصلی این است که وقتی عقل انسان معنا پیدا می کند،

افسانه های مذهبی که موجب خشونت های تاریخی شده اند و

می شوند، زیر سئوال می رود.......

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 18:52  توسط شیرین |