![]() |
![]() |
|
|
luxury is like a shinig star . it is fasinating attractive shining but surface is dry airless
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 تیر1389ساعت 0:45 توسط شیرین |
|
|
داد معشوقه به عـــــــــــــاشق پيغام
(ایرج میرزا) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 خرداد1389ساعت 18:45 توسط شیرین |
|
|
ظهر یک روز بهاری در اردیبهشت ماه ، وقتی از دبستان برمیگشتم.
توی کوچه نگاه ها غریب بودند. پشت نگاه زنان همسایه جوابی بود خوش. به سوالی که من هنوز نمیدانستم باید پرسیده شود. وقتی وارد خانه شدم سکوتی حاکم بود ، پر از راز. حالا نوبت پرسش رسیده بود : " مامان کو؟ " از جواب ها چیزی نفهمیدم ، ولی در پس همه پاسخ ها شادی بود که موج میزد. نمیفهمیدم چون شادی و اضطراب در لحن اطرافیان در هم آمیخته بود. زمانی کوتاه گذشت و مامان به همراه بابا آمد. ولی مامان تنها نبود، تو هم بودی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 31 اردیبهشت1389ساعت 15:23 توسط شیرین |
|
|
با فلبی پاره پاره
با چشمانی اشکبار با دستانی سرد و یخزده یک بار دیگر می پرسم ایا قصد جدایی را...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 اردیبهشت1389ساعت 14:39 توسط شیرین |
|
|
با اجازه از فرزین برادر عزیزم یکی از شعر های زیبا ی مملو از احساساتش را با افتخار زینت این صفحه
وبلاگم می نمایم چایلارین آخاری عشقدور اینان بونا
دنیزین شوقی دوشه هر دیارا
(فرزین شاهین فر) (واقعا زیبا ست متشکرم) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 اردیبهشت1389ساعت 14:25 توسط شیرین |
|
|
خيلي اوقات آدم از آن دسته چيزهاي بد
ديگران ابراز انزجار مي كند كه در خودش وجود دارد (دکتر علی شریعتی) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 اردیبهشت1389ساعت 9:41 توسط شیرین |
|
|
می خواهم ضربه ای به تو بزنم
می دونی چطور ؟ ان چیزهایی که در مورد من در ذهنت ساختی همشو تبدیل به عمل می کنم ان وقت می بینی که چه هیو لایی از من ساختی و خودت خبر نداری |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 فروردین1389ساعت 11:10 توسط شیرین |
|
|
تو باز هم مرا باور نکردی
و خودت هم نمی دونی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 فروردین1389ساعت 11:8 توسط شیرین |
|
|
دلمو شکستی ناباورانه نشستم و شکستن دلمو تماشا کردم اشکم سرازیر شد اما نه برای خودم برای تو که چقدر پشیمان خواهی شد و من را نخواهی یافت تا عذر خواهی کنی برای ان لحظه ات اشک ریختم چون من دوست ندارم تو را ناتوان و بیچاره ببینم از خدا خواستم دلت را بشکند اما تو دلی نداری که بشکند دلت را من برداشته ام و درمیان انبوهی از احساس نگه داشته ام تا نشکند اما تو دلم را تکه تکه کردی و من هرگز تو را نخواهم بخشید من هرگز تو را نخواهم بخشید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 فروردین1389ساعت 11:1 توسط شیرین |
|
|
ریشه در اب و سجده بر اب
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 فروردین1389ساعت 10:53 توسط شیرین |
|
|
آداخلى قيز ، بيگ جوْرابى توْخوردى
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 اسفند1388ساعت 10:31 توسط شیرین |
|
|
در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد.
آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت: " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است." بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند. آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند.
خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند. بعدها انیشتین به من گفت: " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."
نقل از سایت سکو sakko |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 اسفند1388ساعت 10:30 توسط شیرین |
|
|
همسفر!
در این راه طولانی كه ما بیخبریم
و چون باد میگذرد
بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماند
خواهش میكنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا
مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم
یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را
و یك شیوه نگاه كردن را
مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقهمان یكی و رویاهامان یكی.
همسفر بودن و همهدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است
عزیز من!
دو نفر كه عاشقاند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست كه هر دو صدای كبك، درخت نارون، حجاب برفی قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت كه یا عاشق زائد است یا معشوق و یكی كافی است.
عشق، از خودخواهیها و خودپرستیها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .
من از عشق زمینی حرف میزنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یكی در دیگری.
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست، بگذار یكی نباشد .
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم.
بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید .
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنیم ،اما نخواهیم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراك متقابل برساند نه فنای متقابل .
اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .
سخن از ذره ذره واقعیتها و حقیقتهای عینی و جاری زندگی است.
بیا بحث كنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا كلنجار برویم .
اما سرانجام نخواهیم كه غلبه كنیم.
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگیمان را، در بسیاری زمینهها، تا آنجا كه حس میكنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی میبخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ كنیم.
من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم كنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.
بیآنكه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .
عزیز من! بیا متفاوت باشیم.
تهیه و ترجمه:گروه سبک زندگی سیمرغ
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 2 اسفند1388ساعت 11:17 توسط شیرین |
|
|
پرسیدم چطور بهتر زندگی کنم؟ با كمی مكث جواب داد: گذشتهات را بدون هیچ تأسفی بپذیر با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو ایمان را نگهدار و ترس را به گوشهای بیانداز بدانی چطور زندگی کنی داد: برای یک نفر خاص تو با کسی پایان رسیدن نفسی تازه كرد و ادامه داد: میشود و برای زندگی كردن
در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد میگردد و میداند که
برخیزی و برای زندگیت،
كنی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... نگاهی به من اضافه كرد: باشی، یا دریای بیكران
شدند
و بلندای امیدت پاسداشتی مداوم برای زندگیست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 14:31 توسط شیرین |
|
|
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن
آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام
Vikki زندگي ميکند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي
هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.
او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او
مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم که شما
چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط
هم اتاقي هستيم . "
حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از
اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را
برداشته باشد ؟ " "خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل
خواهم زد."
او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه
من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر
صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم
شده . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر
عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو
باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در
تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.
با عشق ، مامان
برداشته شده از سایت همدرد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 17:56 توسط شیرین |
|
شهر تهران خفقان گرفته بود ،هيچکس نفسش در نمی آمد، همه ازهم ميترسيدند، خانواده ها از کسانشان ميترسيدند، بچه ها ازمعلمينشان، معلمين از فراشها و فراشها از سلمانی و دلاک، همهاز خودشان ميترسيدند، از سايه شان باک داشتند، همه جا، درخانه، در اداره، در مسجد، پشت ترازو، در مدرسه و در دانشگاه ودر حمام مأمورين آگاهی را دنبال خودشان ميدانستند…..خيابان های شهر تهران را آفتاب سوزانی غير قابل تحمل کرده بودمعلوم نيست که به شهرداری گفته بود که خيابان هاي فرنگ درختندارد تيشه و اره بدست گرفته و درختهای کهن را مي انداختند،کوچه های تنگ را خراب ميکردند،بنيان محله ها بر ميانداختند، مردمرا بي خانمان ميکردند و سالها طول ميکشيد تا در اين بر برهوتخانه اي ساخته بشود آنچه هم ساخته ميشد، توسري خورده وبيقواره بود در سرتاسر کشور زندان ميساختند و باز هم کفافزندانيان را نمي داد از شرق و غرب، از شمال و جنوب پيرمرد وپسربچه ده ساله، آخوند و رعيت، بقال و حمامي و آب حوض کش رابه جرم اينکه خواب نما شده بودند و در خواب سقوط رژيمدیکتاتوری را آرزو کرده بودند، به زندان ها انداختند.( چشمهایش، بزرگ علوی ) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 دی1388ساعت 12:12 توسط شیرین |
|
|
تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا؟!!!!
من اگر گوشه میخانه نشستم به تو چه؟!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 دی1388ساعت 14:52 توسط شیرین |
|
|
یادم باشد که فراموش نکنم
که فراموش کنم ان چه در یادم هست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 دی1388ساعت 16:40 توسط شیرین |
|
|
اين چه جهاني ست؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 دی1388ساعت 13:26 توسط شیرین |
|
|
مسئله ی اصلی این است که وقتی عقل انسان معنا پیدا می کند،
افسانه های مذهبی که موجب خشونت های تاریخی شده اند و می شوند، زیر سئوال می رود....... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 آذر1388ساعت 18:52 توسط شیرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
فقط چند خط (رضا رشید پور) خبر انلاین اخبار موزیک اورمزدا الاچیق سهند سفیدبرفی اتاق تنهایی من همینجوری مسیح کارتون آرشیو پیوندهای روزانه |