![]() |
![]() |
|
|
در سرمای یخبندان برف
خوابی شیرین تو را فرا می گیرد و تو غافل از اینکه این خواب سراغاز مرگ توست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 13:28 توسط شیرین |
|
|
الهی قربون لبخندت بشم تو لبخند بزن عزیزم زیبایی لبخندت همه ی زشتی های عالم را تحت تاثیر خود می گذارد . من به لبخند تو و اون بیوفایی که اتاق روبروت نشسته دل خوشم. دوستتون دارم .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 آبان1388ساعت 12:30 توسط شیرین |
|
|
گنجشک با خدا قهر بود…
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که
دردهایش را در خود نگاه میدارد… و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،
گنجشک هیچ نگفت و…
خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغضی راه کلامش بست…
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو
از کمین مار پر گشودی.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به
دشمنی ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد... جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست .. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 آبان1388ساعت 11:42 توسط شیرین |
|
|
امروز تو کلاس یوگا یکی از یوگیست ها گفت که من با دو تا بچه و شوهرم
که اونم مثل بچه سومم می مونه کلی کار و گرفتاری دارم و شب ها از زور خستگی حالت تهوع به من دست میده.بعد از اتمام کلاس که نوبت تبادل نظر ها مون بود استادمون حرف بسیار زیبایی زد و اشاره به همون خانم گفت: خوب فکر کن ببین چه کسی را می تونی جایگزین خودت کنی تا کارهای تو را برای شوهرت و بچه هات انجام بده؟ تو هرگز راضی نخواهی شد کس دیگری بیاید و مسواک زدن بچه هایت را هر شب برایشان تذکر بدهد تو هرگز راضی نخواهی شد که کسی به جای تو بیاید و به درد دل های روزانه شوهرت گوش دهد .
تو هرگز راضی نخواهی شد که کسی به جایتو در جلسه ی همکاری اولیای مدرسه فرزندانت حاضر شود
و....
تو باید شکر گذار خداوند باشی که علاوه بر مسئولیتی که بر عهده تو گذاشته توانایی و صحت وجود به تو داده که بتوانی از عهده کارهایت برایی . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 آبان1388ساعت 11:18 توسط شیرین |
|
|
اطرافیانت اگر به تو لبخند نمی زنند علت را در لبان بسته خود جست و جو کن. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 مهر1388ساعت 12:49 توسط شیرین |
|
|
در ماورای پنهان قلبم دردی عجیب دارم
این سوز درد نه از ضربه ایست که از تو خوردم بلکه سوز خراشی ست که هیچ وقت التیام نمی یابد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 مهر1388ساعت 8:0 توسط شیرین |
|
|
دیدن لبخند کسانی که درد می کشند
از دیدن اشکهایشان دردناکتر است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 12:59 توسط شیرین |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 16:7 توسط شیرین |
|
|
همراه من کتاب زمان را ورق بزن :
زنگ دبستان را زدند... احمد دوباره کنج حياط ايستاده است خورشيد کم کمک به نوک کوههای غرب نزديک می شود .... اما هنوز از حسنک نيست يک خبر معلوم نيست باز چرا دير کرده است! فرياد اعتراض حيوانها می رسد به گوش : بع بع .... مع مع کبری هنوز پشيمان است امسال هم دوباره کتابش را زير درخت خانه اشان جا گذاشته چوپان هنوز هم دست از دروغ گويی خود برنداشته با اينکه بره های قشنگش را همين پارسال گرگ از هم دريد و خورد ..... پاييز مهربان! با من بساز! با من برای کوچ پرستو غزل بساز! من هم کتاب عمرو جوانی را زير درخت سبز زمان جا گذاشتم آموختم دروغ نگويم اما اين گرگ نا بکار يوسف من را از هم دريد ..... ............ دارد قطار حادثه از راه می رسد پيراهنم کجاست ؟؟ فانوس هم که نفت ندارد کو ماه ؟؟ کو سوار ؟؟ باران حادثه است که می بارد آن مرد در باران می رود سد هم شکسته است پطرس کجاست ؟؟ تاب و توان من هم از دست رفته است بازی تمام شد! اين دست آخر است .... تقدير برد و من ناباورانه باختم ! اما چقدر خوب من گرگهای گله خود را شناختم .......
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 16:3 توسط شیرین |
|
|
مرا در حاشیه نگاهت حفظ کن
و با نیم نگاهی روح تازه ای بر وجودم بدم. من با نگاهت زنده ام. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 14:16 توسط شیرین |
|
|
ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا این که در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم. از دکتر شریعتی |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 شهریور1388ساعت 19:53 توسط شیرین |
|
|
هنگامی که ما دائما در اطراف خود افراد مشخصی را ببینیم احساس میکنیم که آنها بخشی از زندگی ما هستند و چون بخشی از زندگی ما میشوند سرانجام تصمیم میگیرند که زندگی ما را تغییر دهند .
و اگر آن طوری که آنان آرزو دارند نباشیم از ما ناراضی میشوند .
هر کسی گمان میکند که دقیقا میداند که ما باید چگونه زندگی کنیم .
ولی هیچ کس هرگز نمیداند که چگونه باید زندگی خاص خودش را بکند . (پائولو کوئیلوـ کیمیاگر)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 19:36 توسط شیرین |
|
|
من با نادانیم صفحه ای سیاه بر تاریخ زندگیم رقم زده ام
من احمقانه ترین جرم عالم را مرتکب شده ام من عاشق شده ام
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 13:57 توسط شیرین |
|
|
یادت نره دوست دارم
خیلی دلم تنگه برات دار و ندارمو بگیر مال خودت مال چشات ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 شهریور1388ساعت 13:31 توسط شیرین |
|
|
چقدر ساده می گذر ی از من
چقدر ساده می شکنی دل من چقدر اسان فراموشم می کنی چقدر اسان ترکم می کنی من بی تو نیستم من بی تو تنهایم تو بی من چقدر راحت هستی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 20:27 توسط شیرین |
|
|
این روزها بهونه گیر شدم
دلم هوای تو رو داره چرا نیستی؟ بیا... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 20:18 توسط شیرین |
|
|
هفته پیش فیلمی دیدم که از اول تا اخرش هی به خودم غر زدم اخه به این فیلم بی مضمون واسه چی
خیره شدم . تا اینکه اخرین صحنه ی این فیلم به من این درس رو داد که هر فیلمی ارزش حداقل یک بار دیدنو داره . داستان از این قرار بود که پسر جوونی بعد هفت سال علافی توی دانشگاه و درس نخوندن و کلی دختر بازی کردن و اذیت کردن استادا . بالاخره عاشق می شه و عشقش باعث می شه که درساشو بخونه و فارغ التحصیل بشه . و صحنه ی اخر جشن فارغ التحصیلی بود و پدر این پسر وقتی بهش تبریک می گفت پسر از پدرش عذر خواهی کرد و گفت ببخشید که من چندین سال پول شما را به حدر دادم و پدرش گفت این بهترین سرمایه گذاری عمرم بوده ... کاش ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 19:50 توسط شیرین |
|
|
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریز،ولی پی در پی و آرام،دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 مرداد1388ساعت 21:36 توسط شیرین |
|
|
ازدواج کردند
بچه دار شدند یکی دوتا سه تا ... قهر کردند بچه ها بزرگ شدند دعواکردند بچه ها بزرگتر شدند کتک زدند و خوردند بچه ها دیگه بزرگ شده بودند جدا شدند بچه ها تنها شدند ولی تنهایی رو دوست داشتند اونها بزرگ نشده بودند اونها خسته شده بودند اونها پدر و مادر نمی خواستند اونها ارامش می خواستند اونها خونه نمی خواستند اونها پناهگاه می خواستند درست مثل زمان جنگ که همه بهترین خونه ها رو برای به دست اوردن پناهگاه ترک کردند هر چند پناهگاه طویله ای بود خانه به قصد ارامش ترک شد اما دریغ از اینکه هیاهوی مغشوش ذهن هرگز انها را رها نکرد... داستان هنوز ادامه دارد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 مرداد1388ساعت 17:54 توسط شیرین |
|
|
ریشه در خاک دارم
سر به اسمان رو به خورشید می نگرم باران کجاست؟... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 تیر1388ساعت 22:12 توسط شیرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
سهند سفیدبرفی اتاق تنهایی من همینجوری مسیح کارتون قلم نیوز(سایت خبری حامیان میر حسین موسوی) کانون زنان ایرانی گل رز نازنین(وبلاگ دخترم دنیز) لب خاموش بامداد خیال آرشیو پیوندهای روزانه |